تبليغاتX
ஜ•**•.ღ♥ღ•**•.تو را می خوانمஜ•**•.ღ♥ღ•**


ஜ•**•.ღ♥ღ•**•.تو را می خوانمஜ•**•.ღ♥ღ•**





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

خسته

خسته ام خیلی خسته، روحی خسته و پریشان دارم و چشمانی که هرگز از

چشمانی که هرگز از اشک ریختن خلاصی ندارند،خدایا تا کی بمانم؟

خدایا خسته ام ، من از دنیا هیچ نخواستم جز مرگ،آیا زیاد است بر من؟

از مردم ، از نگاه هایشان خسته ام مردمی سرد که خنده هایی تصنعی بر لبانشان زیادی است

گاهی عروسی،گاهی تولد، گاهی مرگ...

و چه لذت بخش است لحظه ای که مرگ تو را در آغوش می گیرد

هر روز مانند باقی روز ها از خواب بر می خیزم به چه امیدی؟ با چه تکیه گاهی؟

ذهنم خسته است از رقصیدن کلمات، از هجوم سخن ها، خسته ام،

نمی دانم چرا تمام نمی شود؟ حرفهای یک دیوانه!!!!

همه از من بریده اند،اشک هایم پایانی ندارد و دیگران...

و دیگران از من عاصی دیوانه خسته اند ، خسته از دخترکی دیوانه

 که در اوج خنده هایش می گرید،

 خدایا خود نیز خسته ام، نیمه ام را نمیابم تا...

حسی غریب بر من افتاده حسی که رهایم نمی کند نیمه ای گم شده!

دیگران نمی دانند این دخترک عاصی در پی چه می گردد، هیچ کس نمی داند!

اما خدایا من خسته ام، خسته از گریه های شبانه،خسته از فکر های بیهوده

خسته ام از اشک هایی که پایانی ندارد

خسته از این قلب، خسته از این کاغذ، خسته از خود، خسته از مردم

من خسته ام، کسی حرف هایم را نمی فهمد با شنیدن حرفهایم، چشمهایشان و لبهایشان

 بر لبخندی تمسخر آمیز زینت داده می شود

نگاه بر یک دیوانه ی عاصی،می خواهم کسی را که حرفهایم را بفهم تا دیوانه ام نخواند

 کسی که با دستهایش اشک هایم را پاک کند و...

من در پی نیمه ای گمشده هستم که بداند به دنبال چیست!

حرفهایم همه یک تکرار است، مسخره و مضحک، از من چه مانده؟

این سوالی است که همیشه از خودمی پرسم اما جوابی برایش نمیابم

خدایا آیا این اشک ها تمام می شود، دیگر طاقت ماندن ندارم

اما خدایا چرا راضی به رفتنم نمی شوی؟

هر بار مرا باز می گردانی تا چه چیز بدانم؟

آیا کسی، نیمه ی گمشده ای منتظر من است؟

او کجاست تا بداند خسته ام؟ خدایا من تنهاییم!

بس است مرا ببر توانی برای ماندن ندارم

             


نويسنده: ๑۩۞۩๑سارا๑۩۞۩๑ مورخ: یکشنبه 13 مرداد1387 در ساعت:
      |+|

دوباره
 

 سلام بچه ها

حدود دو ماه بود که متنی ننوشته بودم

اصلا دستم به قلم نمی رفت انگیزه ای نبود تا بنویسم

 این متنو با گریه نوشتم دوست دارم بخونید و هرجاش ایراد داشت بهم بگید طولانیه شرمنده اما بخونید ارزش یک بار خوندنو داره ممنون

                        

عمق نگاهت مرا به قعر پرتگاه برد وقتی مرا آن طور عمیق

 می نگریستی هیچ از احساسم مطلع نبودی

 وقتی که گرمای وجودت را با خزان جدائی ها قسمت می کردی

 ذره ای از سرمای وجودم را حس نمی کردی

وقتی مثل گل های بهاری محکم و استوار

 روی ساقه های زندگی ام ایستاده بودم مرا نمی دیدی

 وقتی خزان زندگی ام را دیدی مثل طوفان وزیدی

 و با غرش سهمگین خود باریدی آنقدر باریدی تا به سیلابم نشاندی

 و با گذر فصل خزان طلوع کردی و تابیدی

آنقدر خشک و سوزان تابیدی تا ساقه ام را ناتوان ساختی

 و ریشه هایم را خشکاندی در واپسین دقایق زندگی ام

ابر رحمت شدی و باریدی و سیرابم کردی

 و با طلوع دوباره ات خون را در رگهایم دواندی

وقتی از کنارم می گذشتی مرا نمیافتی ولی

حرارت تن همیشه سوزانت را به جان می کشیدم

و من هر روز به تو مهتاجتر می شدم

 وقتی نگاهم می کردی درونم را به آتش می کشیدی

 و هنگامی که بی قرار دیدنت بودم

نسبت به من بی اعتنا بودی وقتی به عشقت رسوا شدم

 قلبم را به ضرب خنجر زخمی ساختی و دیده ام را به اشک نشاندی

 و تن ناتوانم را به گرد باد سپردی آسمان چشمهایم را ابری کردی

 تا صدای ناله ام را نشنوی و با ریزش اشکهایم

صدای عشق را در من خفه کردی

 هیچ وقت نخواستی به صدای قلبم در نیمه شب تنهایی گوش دهی

 وقتی یک بار شهامت شنیدن حرف هایم را نداشتی

 احساسم را مثل یک تکه برگ خشکیده پاییزی لگد کردی

 و ضریح دل را شکستی آینه دل را به غبار نشاندی

و بذر عشقم را در خاک کویر قلبت پوساندی ولی بذر عشقت

هنوز در بهارترین نقطه ی قلبم پا بر جاست

 تو مرا بدون اینکه بدانی می آزردی و خشنود بودی

 و من هر باربا هر نگاهت شکنجه می شدم تو هر روز

 در هر ثانیه هزاران بار مرا می کشتی و زنده می ساختی

 و من هر بار برایت عاشقانه می مردم و زنده می شدم

وقتی از پس کوچه های تنهایی تو را صدا می زدم

صدایی جز قیل و قال جغد ها و کلاغ ها و هوهوی باد

 که در خم شاخه های درختان می پیچید

 چیزی به گوش نمی رسید

هیچ صدای آشنایی نبود وقتی کنار رود بار قلبم خیمه می زنم

ساعت ها به معنی و عمق نگاهت فکر می کنم

و گذر دقایق را با یاد تو حس نمی کنم

 وقتی شراب عشقت را نوشیدم جام آن را

 زیر شن های ساحل دلم مخفی کردم تا

 برایم سو گندی باشد و کنار آن قلبی پر از محبت کشیدم

 تا در کنار یادت عاشقانه شود

عمر من آنقدر طویل نیست که بتوانم در حسرت تو پیر شوم

 شاید عمر باقی مانده ام به اندازه ی پر پر شدن

 چند شاخه گل میخک باشد پس قبل از اینکه هم آغوش زمین

 و هم بستر خاک شوم یادم کن اگر به سویم رو کنی

 پاک ترین عشق ها را برای تو عرضه می کنم

 و من برای تو در هر ثانیه هزاران بار می میرم و زنده می شوم

دوستت دارم

                                                         

 


نويسنده: ๑۩۞۩๑سارا๑۩۞۩๑ مورخ: شنبه 29 تیر1387 در ساعت:
      |+|

متولد شدم

سلام

خیلی وقت بود که اپ نکرده بودم خوب الان اپ کردم اما..

اما تا نظراتتون از 300 تا رد نشه دیگه اپ نمی کنم

 پس تا جایی که توان داری نظر بده

تمام نوشته هایی که توی این وبلاگ خوندید

 غیر از عشق و دیوانگی مال خودمه

خوب بر خلاف نوشته های ادبی قبلی این بار می خوام

 خیلی ساده از خودم بگم

برای کمی شناخت نسبت به من می تونید به توضیحات وب مراجعه کنید اما...

اما از امروز یه سارای دیگه به دنیا اومدم خیلی سخته که بگم

 تو 1 ماه گذشته با یه عشق خیالی زندگی کردم حتما میگید دیوونه ام آره شاید اما امروز یعنی از امروز می خوام وارد دنیای آدم های عادی بشم

من سارا 23 سالمه تا حالا حضور مردی رو

غیر از پدرم تو زندگی ام احساس نکردم

افتخارم پاک بودنمه نه مردی رو لمس کردم نه مردی منو

 تو تهرانی که همه گرگ به دنیا میانو گرگ بزرگ میشن

 من یه گرگ پاک بودم مردارو می شناسم

حتما الان هر پسری این متنو بخونه میگه من فرق دارم

اما من بهش میگم توام هیچ فرقی نداری

نمیدونم چرا با اینکه می شناختمشون از یه مرد تو خیالم

 تو ذهنم یه بت ساختم واسه پرستش

اما امروز این بت خیالی رو شکستم حالا فریاد می زنم

من تنهام و این تنهایی رو دوست دارم

تنها بودن بهتر از به دوش کشیدن یه قلب شکسته است

حالا این شعر رو که از وبلاگ حمید عزیزم با اجازش کش رفتم برای عشق خیالیم می نویسم و برای همیشه می زارمش کنار

من سارا تنهایم و تنهاییم را دوست دارم چون بی وفا نیست

 

 

 

الهي نسوزي كه گفتي بسوزم

 

گذاشتي كه هر شمع به ره چشم بدوزم

 

 من ازگريه هر شب يه دريا مي سازم

 

همه زندگيمو به چشمات مي بازم

 

صداي دلم رو تو نشنيده رفتي

 

خراب تو گشتم كلامي نگفتي

 

تو رو مي سپارم به دست خدايم

 

فقط اون شنيده هميشه صدايم

 

هر شب پشت و قايم برات گريه كردم

 

تو هرگز نديدي دل اه و سردم

 

تو با بي وفايي به خاكم نشوندي

 

منه ساده دل رو به غربت كشوندي

 

نمي بخشمد من ببين روزگارم

 

ببين از جدايي چه بر سينه دارم

 

تو رو مي سپارم به دست خدايم

                                                         

 


نويسنده: ๑۩۞۩๑سارا๑۩۞۩๑ مورخ: یکشنبه 23 تیر1387 در ساعت:
      |+|

عشق و دیوانگی و ...
       در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها به دور هم جمع شده بودند و خسته تر از همیشه...

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت :بیاید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک

 همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گزارم

 و از آن جایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد قبول کردند

 که او چشم بگذارد دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست

 و شروع کرد به شمردن

 یک دو ...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند

لطافت خود را به شاخ ماه آویخت، خیانت داخل انبوهی از زباله ها

پنهان شد، اصالت میان ابرها پنهان گشت هوس به مرکز زمین رفت

دروغ گفت:من به زیر سنگ رفتم اما در ته دریا رفت طمع

 در کیسه ای که خود دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمارش بود...

هفتاد و نه ، هشتاد...

 همه پنهان شدند جز عشق که همواره مردد بود

 و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب نبود

چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است

 در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید

عشق پرید و در یک بوته گل رز پنهان شد

 دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی اش آمده بود پنهان شود

لطافت را یافت چون به شاخ ماه آویزان بود

دروغ ته دریا، هوس در مرکز زمین ،همه را پیدا کرد به جز عشق

او از یافتن عشق نا امید شده بود حسادت در گوش هایش زمزمه کرد

 تو فقط باید عشق را پیدا کنی او پشت بوته ی گل رز است

دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را

 در بوته ی گل رز فرو می کرد

دوباره و دوباره..

تا با صدای ناله ای متوقف شد

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورتش را پوشانده بود

 و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود

او نمی توانست جایی را ببیند عشق کور شده بود

دیوانگی گفت :آه من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی

اما اگر مشتاقی راهنمای من شو و اینگونه شد که از آن روز به بعد

 عشق کور شد و دیوانگی همراه وی

پس عاشق کور است و دیوانه ی معشوق

                        


نويسنده: ๑۩۞۩๑سارا๑۩۞۩๑ مورخ: پنجشنبه 13 تیر1387 در ساعت:
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز

< قالب و كدهاي جاوا > < < آموزش قالب كدجاوا> >